|
وقتی آنچه که نداری، می شود تمام دارایی ات وقتی تمام دارایی ات، می شود همان ناداری
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 17:33 توسط اعظم ملک دار
|
پاییز که بود، خیلی چیزها هم بود. پیاده شدن از قطار و جاگذاشتن دلواپسی ها در آن، راه رفتن روی برگ ها، گذر از آن ساعت فروشی و ... پاییز تمام می شود و همه چیز را با خود می برد. به جز آن دلواپسی همیشگی!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 19:23 توسط اعظم ملک دار
|
وقتی که عشق هم نجاتت نمیدهد...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 19:0 توسط اعظم ملک دار
|
کاش دوره گرد آن خیابانی بودی که همیشه مرورش میکنم!!!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 22:2 توسط اعظم ملک دار
|
هر کس به قدر عظمت آنچه با آن زورآزمایی کرد، بزرگی یافت! آنکس که با جهان ستیز کرد با چیرگی بر جهان بزرگی یافت و آن کس که با خویشتن نبرد کرد با چیرگی بر خویشتن بزرگ شد، اما آن کس که با خدا زور آزمایی کرد از همه بزرگ تر بود. یکی به نیروی خویش برهمه چیز چیره شد، اما کسی بود که با بی قدرتی خویش بر خدا غلبه کرد. یکی با اعتماد به خویشتن همه چیز را بدست آورد و یکی، ایمن در قدرت خویش، همه چیز را فدا کرد، اما آن کس که به خدا ایمان داشت از همه بزرگ تربود. یکی به واسطه ی قدرتش و یکی به واسطه ی خردش و یکی به واسطه ی امیدش و یکی به واسطه ی عشقش بزرگ بود؛ اما ابراهیم از همه بزرگتر بود! بزرگ به دلیل قدرتش که قدرت آن بی قدرتی ست! بزرگ به دلیل خردش که رمز آن دیوانگی ست! بزرگ به دلیل امیدش که صورت آن جنون است! بزرگ به دلیل عشقش که نفرت از خویش است! "کی یرکگور- ترس و لرز"
+
نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 18:57 توسط اعظم ملک دار
|
مرا بشنوی یا نه،مراجستجو کنی یا نکنی،من مرد خداحافظی همیشگی نیستم.
باز می گردم ؛ همیشه باز می گردم. "نادر ابراهیمی"
به هزاران دلیل رفتم و بی هیچ دلیلی می خواهم برگردم!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 22:35 توسط اعظم ملک دار
|
پنجمین خورشید روایت هبوط بود،روایت گذر کردن از یک دنیا ، از یک زمان و آمدن به دنیای دیگر و زمانی دیگر. در جستجوی مفهومی برای زنده ماندن.یافتن آنچه که بدون آن زندگی معنایی نداردکه اصلا زندگی نیست! همه چیز را ترک می کنی ، همه آنچه که به آنها دل بسته بودی ، به آنها تعلق داشتی.می گذری و می آیی .فقط برای یک چیز که همه چیزست.اما وقتی می آیی نیست.پیدایش نمی کنی. معامله عادلانه ای نیست.از دست دادن و بدست نیاوردن.از دست دادن و در عوض تمام عمر در جستجو بودن و نیافتن و نیافتن و حسرت و حسرت.......
+
نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 9:49 توسط اعظم ملک دار
|
تا وقتی که داستان خوبی برای گفتن داری و کسی رو داری که بهش گوش بده،کارت هنوز تموم نشده!!!
"نووه چنتو"
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 23:59 توسط اعظم ملک دار
|
دیر زمانی بود که گم کرده بودمش.نه تنها من ،که هیچ کسی از او خبر نداشت.چقدر پی اش رفته بودم!اما نه خبری نه نشانی از او نیافتم.واقعا گم شده بود. چشمم که به چشمانش افتاد خندید.نگاهش مملو از اندوه بود. دستش را گرفتم.مثل همیشه سرد ! چقدر فرسوده، خسته وغمگین بود! گفتم : تا کی؟ مثل همیشه سکوت کرد. پرسیدم : چقدر شکسته شدی؟موهایت هم دارند کم کم سپید می شوند. لبخند تلخی زد و سکوت کرد.می خواست بگوید :مهم نیست،اصلا مهم نیست. میدانم که بر او چه گذشته بود.همه چیز را میدانم. خواستم بپرسم چرا؟همه ی اینها برای چه؟خواستم بپرسم تو را چه شده؟ اما نتوانستم. بعد از مدتها پیدایش کرده بودم، ازلابه لای اشک ها!!!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 21:44 توسط اعظم ملک دار
|
واقعه وحشتناک بود و من سخت منتظر!!! منتظر رفتن و نماندن. منتظر تمام شدن. اما تمام نشد...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 17:29 توسط اعظم ملک دار
|
|
همه چيز در خواب است ، دريا نيز خفته و مستِ خوابش با نگاهي بيگانه به من مي نگرد. او غرق رؤياهاي خويش است و پريشان بر بالش هاي زمختش به اين سو وآن سو مي غلتد.
نوايش را مي شنوم.گويي از خاطره هاي بد مي نالد و نواي ناله ي او از آمدن بدي ها هشدار مي دهد...
" نیچه"